يــــــــــــــزدي

در انتظار تو

......و چه گونه می توانم احساس تنهايی کنم که« او» هست و تو «هستي»، تو که از «او» هستی ،رنگ «او» را داری و «بو»ی او را می دهی.
.....اما نمی بينمت ، می خواهمت و می خوانمت ولی باز هم نمی بينمت.
.....می دانم که مرا می بينی و مرا می خوانی ...و «ما« را می خواهی که تو را «مي خواهيم».
می دانم که خواهی آمد ، در يک روز سبز سبز سبز ، با پرچمی که در آن هم سبزی است ، هم سپيدی و هم سرخی.
آنگاه رحمتی به وسعت رحمت آنکه «بود»و«مي داني»از تو «سياهی» را به «سپيدي»دگرگون می سازد.
.....و می خواهم ، در آن روز که «شهر شد از عطش ديدن تو آينه بندان» ،چلچراغی در دست در «گذرگاه»تو به «انتظار»بايستم و قطرات ژاله گون اشک،گونه های از شرم «سرخ» مرا صيقل دهند و تصوير تو را در آينه سرشکم به زلالی روز به تماشا بنشينم.
+ علی ; ٥:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/٧/٢۳
comment نظرات ()