يــــــــــــــزدي

تااوج

وقتی شب شد،.......سرما وسوز تااعماق وجودم را می خورد.و........تاريک تاريک.......چشم،چشم را نمی کاويد و......اندامم می لرزيد،نه از ترس که نمی شناسمش،نه از فقر ،که با آن بزرگ شده ام.......ازلرزش جثه های کوچک کودکانه ام......از ناله تن رنحور همسفر ساليانم و.......می لرزيدم......

روز شد،در ميان عده ای بودم،گرمای خورشيداز يک سو وگرمای صد چندان عشق از سويی ديگر زنده مان کرده بود.کودکم نمی لرزيد،عروسکش را می جست،......همسرم  عطشش با عاطفه سيراب گشته بود و........هر کسی عشقی دردل و با هديه شادی آفرينی برکف نور اميدرا زنده می کرد.......روز ها ميگذشت،خورشيد می تابيد،شبهای ديگری آغاز ميشد ولی پتويی بود،خوراکی هرچند ناچيز و......

نور اميد روشنم کرده،اين قدر دوستهای نادانسته ،ناشناخته،دستهايشان به خاطر من پينه بسته پای ديگری زخمين،سومی خود تشنه بود و من را می نوشانيد،پس من هستم.........خواهم بود.........

اما به ياددارم که يکی ميگفت تاشب هفتم مردگان خانه شان آباد است اما.......بعداز آن سکوت است و تنهايی و فراموشی......

غم را بايد شکست،هم من را افسرده می کند هم تو واورا........اما.......قول می دهی تا ساختن خانه ام در کنارم باشی؟يا گرمای عاطفه ات چون نسيمی رهگذر خواهدرفت؟........اگر ماندگاری دستم را بگير ،نه امروز،نه فردا ،بل که هرروز.....تابرپای ناتوان خود بايستم .آنگاه من به سوی تو خواهم آمد.......

صدقه جاريه(منظور صدقه اصطلاحی نيست،اقداماتی مثل وقف،مدرسه سازی،ايجاد بيمارستان و..........است که آثار آن ساليان و حتی تا ابد باقی خواهد ماند)،پس انداز و کمک مستمر ولو ناچيز ما ميتواند التيام ببخشد زخمهای جانکاه را

علی

 

+ علی ; ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/۱۸
comment نظرات ()