يــــــــــــــزدي

درخت

نميدانم چرا هميشه در حال غرق ميشوم و آينده را نمی بينم.........هميشه وقتی پاييز ميرسد  قلبم به شماره می افتد......می خواهم روز بعدرا نبينم تا ريزش برگهايم را نبينم........به نوعی گريز از آينده دچار ميشوم.ميخواهم درخت نباشم، ........می خواهم زمستان را نبينم.روزهای بی برگی،روزهای سرد و دستخوش طوفان شدن،روزهای تنهايی،که حتی باغبان هم سراغت را نميگيرد و کودکان شاد هم بر شاخه ات  تابی نخواهند بست.....از اين روز ها گريزانم اما.....بارها آمده است ،بارها سرمای زمستان تا عمق وجودم را سرماداده و بارها شاهد خواب ابدی هم قطارانم بوده ام ولی باز روزی  حيات را در خود جاری ديده ام و روزهای رويش و بالندگی را تجربه کرده ام و شکفتن برگ و غنچه عشق را شاهد بوده ام و......باز تابستانی پر بارتر ،چرا که يک سال بزرگتر و بارور تر شده ام و...........نگاه عاشقانه باغبان وزمزمه های دلدادگان درزير سايه سار شاخه های وجودم.........

اما نميدانم چرا اين روشناييهارا فراموش می کنم. ودرزمستان فکر می کنم به آخرراه رسيده ام........سختيها  را دشمن وحودم می دانم و یادم ميرود که هربهاری که در عمرم ديده ام بااحساس پيروزی همراه بوده.........به زانودر آوردن سختيهای زمستان،آبديدگی و باروری بيشتر و...... خاصل کارم بوده است بالاخره بر عکس تصورم دنيا به آخر نرسيده بود و......من هستم و...........اگر هم نباشم مردانه نيستم.......

آينده زيباست،بهاری ، آفتابيست.......به آن حواهم انديشيد..........من ناتوان نخواهم بود.....من موفق خواهم بود......انشاالله.......با هر سختی ای آسايش است......

علی

+ علی ; ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/٩
comment نظرات ()