يــــــــــــــزدي

دست خدا

کودک زمزمه کرد: " خدایا! با من حرف بزن"

و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد. کودک نشنید.

 او فریاد کشید:" خدایا با من حرف بزن."

صدای آسمان غرومبه آمد.

اما کودک گوش نکرد.

او به دور و برش نگاه کرد و گفت:

"خدایا! بگذار تو را ببینم "

ستاره ای درخشید .اما کودک ندید.

او فریاد کشید:" خدایا! معجزه کن."

نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید.

او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت:

"خدایا! به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی."

خدا پایین آمد و بر سر کودک دستی کشید.

اما کودک دنبال یک پروانه کرد.

او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد..........

 

راویندرا کومار کرنانی

 

خدايا به همه ما چشمانی بصيرت بين عنايت فرما....

سبز بمانيد.

فرناز

+ علی ; ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/٥
comment نظرات ()