يــــــــــــــزدي

مجتبی

۱- شب بود و بهار،حمله هوايی و خاموشی،من بودم و او بود و خانواده اش.....پدرش گفت:مجتبی حرف تورا ميخونه،به او بگو نره،بسه،سنش هم که قانونی نيست،تو محل هم به خاطر کارهای فرهنگيش همه سراغش رو ميگيرن،......حرف شمارو ميخونه ،باهاش حرف بزن......

۲- نور شمع،صدای آژير........عجب ظرف اين چندماه بزرگ شده،خط ملايمی از محاسن،سبيل ابريشمی ،لبخندی به شيرينی عسل و....معصوميتی که هميشه منو مجذوب کرده بود.من گفتم و اوشنيد و او گفت ومن شنيدم،......ديدم بيش از هميشه احترام معلم رو رعايت ميکنه هرچند  فاميلش باشه،و.....بعد گفت:ميرم اگر آمدم که ادامه کار فرهنگی و .....اگر نيامدم هم که ديگران......ديدم مصممه،گفتم:خدا پشت و پناهت.......شايد هم احساس حقارت کردم.

۳- جلسه داشتم، گفتند يکی ازجبهه آمده و ميگويد باشما کارداره،بايد حتما باشما صحبت کنه،ديدم نميشناسمش....گفت من ملکی هستم،مجتبی به ملکوت اعلی پيوست،قبل از عمليات گفت اگر شهيدشدم  به فلانی بگوييد،همه کارهارارديف ميکنه.........تاشب صبرکردم.باخواهرش  به خانه شان رفتيم.ميدانيد چه سخت است چنين خبری را به کسی دادن؟

۴- نتوانستم درقبر برم،نتونستم پيکرش را بادست خودم به خانه اش بگذارم. عبدالله رفت داخل قبر و........تلقين می خواندند،عبدالله ملرزيد.....باتمام وجود......تسبيحی دردست داشت و به صورت مجتبی می کشيد.می لرزيد و می گريست. گفتم عبدالله روبيارينش بيرون......بعد گفتم چه شده بود عبدالله؟گفت:وقتی که تلقين را می خواندند ديدم چهره ش طراوت تازه ای پيدا کرد انگار زنده است و خون زيررگهايش درجريان..... نورسبزی را برچهره اش احساس کردم،ازخودم بی خودشدو چيزی نميفهميدم.....فقط تسبيحم را تبرک کردم

۴-محمدرضااز دزفول امده بود،بالهجه خوزستانيش می گفت،نزديک عمليات فرمانده های لشگر حضرت رسول به علت صغر سن ردش کردند ،اومد پيش من،باهاش حرف زدم،پشيمون نشد،اصرار داشت بياد تو عمليات....گفتم علی چه گفت؟گفت علی هم آمدنم را تاييد کرد .واسطه شديم و لشکر ولی عصر عج اونو پذيرفت.......۲روز قبل از عمليات مريض شد......مطمئنا بايدازعمليات جا ميموند....دکتر لشگر گفت هرجوريه من اينو سالم ميکنم تابياد تو عمليات نميدونم چرا اينقدر دوست دارم اينو برای عمليات راه بندازم..........

علی

+ علی ; ٥:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/۱٦
comment نظرات ()