يــــــــــــــزدي

صراحی

ویرانه ای بود٬ و چنينش خواسته بودند........عشق را به دست باد و بادرا به دست فراموشی داده بودند.صنم رابا ثمن می خريدند و می تراشيدند وسمن رامولود صنم ميدانستند ودر آن کومه کوچک بی پناهی تازيانه های جوربردوش آنی فرود می آمد که گويااسير قهر طبيعتش بود......رنگ٬نژاد و جبن وترس بدنهارا برای پذيرش تازيانه هاانتخاب ميکرد.

توبودی و .....او٬ در آن غار.......عاشق و معشوق درخلوت و بدون اغيار. و......روزی که گفت٬من فقط دراين مسجد تو نيستم ٬....برخيز و به پيکره معشوقهای ديگر من بينديش!و روحشان رابا صراحی عشق سيراب کن ٬سراسيمه به بازار دويدی و عشق را فريادزدی تا مجنونت خوانند و .......آنگاه بندازپای و روح بنديان رهانيدی و بر دل معشوق نهادی......حال تو بودی و معبود بود و جمعی خراباتی وتو٬......و باز تو و ايشان٬ واو.........يعنی همه او بوديد......در ميکده تنها نبودی ........

شب بود و آخر ين شبهای ماه صفر!حتی سياهی شب هم باعزای می پرستان هم آوا که مرشد رفت و.........اشک و ناله و غم.......کهکشان عشق که سربر بی انتهاداشت ديده نميشود و دل مانده است و ستارگانی که باشيوه ديگری راه نمايند ودلهايی که درسوسوهای مسير پر التهاب  برسیاره هادل بندند و مارنويسانی که ديگرباره ماررا به شکل نويسند٬نه به دانش.......و تاريخی که اين بار بيشتر می تواندبرمدارعقل بچرخد....که پرورششان داده ای........پس کتابت ميماند٬ وماند!راهت ميماند٬و.......ماند!دانش آموختگان مکتب عشقت به مرشدی ميرسند ....ورسيدند!و....صراحی به دستان از خمخانه توسربرآوردند.

اماحراميان تيغها می کشند٬وکشيدندو....حتی برتابوت هم!اين اوج عشق بدباوران و منفعت طلبانيست که بردوراهی ها هميشه به سوی هبوط پيش ميروند.......گويازهر٬حوراندن زهر ٬آرامشان ميکند........شيطان آرام می گيرد.....زهر بر حسن٬ ع زهربررضا ع کارگر افتاده......يکی درمدينه و ديگری درطوس........قهقهه شيطان و آوازحزن قدسيان به گوش ميرسد........وتاريخ برمدار خويش می چرخد تا به انجامش برسد............راستی ما به کدام سو خواهيم رفت؟

رحلت پيامبررحمت ص ٬شهادت اسطوره خوبی حسن ع وسمبل دانش و آزادگی  رضا ع را تسليت می گويم

علی 

+ علی ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱/۳٠
comment نظرات ()