يــــــــــــــزدي

 

به نازنين دوستی که جز اين دستنوشته، تحفه ای ديگر ندارم  که تقديمش کنم، باشد که بخواند ...

از کوير روزمرگی ها می آيم

مرا به جرم تأخير مکافات مکن

در اين فاصله ها عزيزی از دست رفت

و آتش تب، خرمن جان می سوخت

اما ببين...

با دستهايی پر از الماس باران آمده ام

از سرانگشت آرزومندم

طراوت عشق

و چکه های دوستت دارم، می تراود

در سايه روشن خورشيد

مرا بنگر

با دستهايی پر از باران

چشم به راه کوچه باغهای نگاه تو مانده ام...

 

سبز باشيد.

فرناز

 

+ علی ; ٤:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٦
comment نظرات ()