يــــــــــــــزدي

نگاه تازه

زمانی که چشم های من

دوباره متولد می شوند...

ساده نبايد باشد.

کسی می گفت:

ميان سياه و سپيد چيزی هست

می گفت:

خوشبختی خيلی هم مجهول نيست

رابطه ها...

رابطه های بی حوصله

رابطه های دست و پاگير

رابطه های گنگ.

مگر پرنده هم سواد داشت که خوشبخت شد؟

می گفت:

راستش را بخواهی پرنده طول و عرض آسمان را هم نمی داند

تازه فهميدم...

همين امروز!!!

کسی چه می داند

از تولد باران چقدر گذشته است؟

پنجره را هم هنوز نفهميديم جز در چارچوب ديوارهايمان

کدام طرف

ستاره ها را می شود با چشم های بسته ديد؟

کدام طرف

شکوفه ها روی دستهای سبز زمين قنوت می خوانند؟

ساده نبايد باشد

اينهمه لبخند...

ساده نبايد باشد

اينهمه شقايق...

زمانی که چشم های من دوباره متولد می شوند

بهار آمده است!

 

سبز باشيد.

فرناز

+ علی ; ٤:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/٢٤
comment نظرات ()