يــــــــــــــزدي

چاه و ماه

تشنه در هرم گرم دشت کوير
می روی تا سراب٬سرگردان
و....در آن پهندشت٬سوی افق
دلو و چاهی و چرخکی گردان
............
اندر آن چاه٬وه چه آبی هست
واندر آن آب٬شکل ماهی هست
تارسیدن به آب سرد حیات
یک طنابی و چرخ چاهی هست
...........
ميتوانی به زور و قدرت خود
زآب موجود ٬سهم برگيری
ماه در چاه را در آغوشت
يا که نورش فراز سر گيری
..........
يک طرف یک هبوط  و آب و حيات
گردش چرخ وافت و قعر و درک
آن طرف تشنگی و شیدایی
 و در آن خيز تا به چرخ و فلک
...........
این طرف رنگ و ننگ ونامی نیست
آن طرف عشق و وصل و یاری نيست
در رسیدن به آب و نوش و حیات
سوز و دردی و رمز و رازی نیست
.........
در صعودت امیدلازم هست
درکمال است عشق و پویایی
عشق انگیزه ایست بررفتن
تابه بالا به طاق رویایی
...........
میتوانی...بیا و دستت را
نرم دردست ماه جای بده
جسم و روحت به عشق خودبسپار
تا حضورش قدم به راه بنه
.........
چشم در نرگسش بدوز وبرو
نرم و آهسته میرودشبرو
نیمه شب کوله بار عشقت را
سخت بر بند و سوی دلبررو
............
شامها٬روزها٬سحرگاهان
می روی تارسی به دلدارت
هرم گرما ٬کویر وچاهی نیست
نزد آن نازنین بیمارت
..........
مست می بینمت در آن وادی
می کنی از رفیق خود یادی؟
تودر آن یک شدن چه شیدایی
چون ستاره ٬زدور پیدایی
..........
کاش من در کنارتان باشم
کاش هر لحظه یارتان باشم
کاش از اوجدانباشم من
حلقه زلف یارتان باشم

علی

+ علی ; ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۳/۱٠
comment نظرات ()