يــــــــــــــزدي

صدای پای...

صدای پايش را می شنوم،اما نه با پاپوش آهنين،که با گامهايي نرم،آهنگ دلنواز،خرامان و خرامان.
او را می بينم که دامن کشان می آيد ،در ميان صدها شيفته و سرگشته به پيش می آيد..
عطر گل محمدی را از گل نرگس استشمام می کنم ، و او رايحهء دل انگيز بهاری را در اين خزان باخود دارد.لبخندش حيات می بخشد ،حتی بر مسيح زنده!..يد بيضائش روشنی بخش جهان است ...
خورشيد از نور وجود او مايه ی دوباره خواهدگرفت..نميدانم ،آيا چشمهامان تاب ديدن چنين نوری را دارد؟...و گوشهامان از ترانهء حيات « آخرين عشق » چگونه بهره خواهد برد؟!!!!!!...
من هرگز نميدانم....
+ علی ; ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/٧/٢٦
comment نظرات ()