يــــــــــــــزدي

واگويه

خوشا آنان که نماز را با «قامت» تو بندند و «سر» را به دنبال سجده تو بر خاک سايند. خوشا آنان که خاک پايت را توتيا سازند و سر را بر آستان تو سايند،خوشا آنان که داستان «عشق» را در حضور تو سرايند و درس «وصل» را از مکتب تو بياموزند.
خوشا آنان که حواريون تو باشند و از کوچه باغ های عشق با نغمه های عاشقانه عبور کنند... آنان که ملاحت تبسم تو را ببينند و مدهوش شوند. آنگاه در زمره «دردی کشان» در آيند تا مصداق «انا الحق»گردند...
چه می گويم خوشا به حال مسيح (ع) خوشا به حال خضر(ع)و ....
چه خوش باشد حال آن روستا ييان با صفايی که صف به صف صفای باطنشان را به تو تقديم می کنند..
چه سعادتی دارند شهروندانی که از چرخ خرد کنندهءماديات رها شوند و بر دامن تو آويزند،آنگاه واله و شيدا به دنبال تو ،پيچ و خمها را به صيروره بپيمايند ..و مجنون وار در ره منزل ليلی به استقبال خطر ها بروند ...
گفته بودم در دست تو تيغی نمی بينم ،که تيغ در دست کسی است که منطق ندارد. سلاح تو کلام است ، جلوه ای از عشق است وپاره ای از نور است که بر دلها می تابد و......
......آنگاه خاکيان با دم مسيحايی تو افلاکی می شوند ...
اگر تيغی به دست يارا نت بيايد ، در حمله نيست که در دفاع است .دفاع در برابر آنها که می خواهند منطق را با خون منکوب سازند......
و من ، اينک، آرزو دارم که به «نگاهت» زنده گردم ، با تبسمت از خود بی خود شوم و پروانه وار گرد وجودت طوافی کنم با صفای دل و.... مستي ئی روز افزون .
نگاهت را از منتظرانت دريغ مکن .
+ علی ; ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/٧/٢٩
comment نظرات ()