يــــــــــــــزدي

شعری از فرخی يزدی

سلام
چند روزی را در سفر بودم و حال دستم تهی ست و به همين دليل کار خود را باشعری از فرخی يزدی آغاز می کنم...
شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
دل که خونابه غم بود و جگر گوشه درد
بر سر آتش جور تو کبابش کردم
غرق خون بود و نمي خفت ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه «شيرين» و به خوابش کردم
..............................................
زندگی کردن من مردن تدريجی بود
آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم

+ علی ; ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۸/۱٢
comment نظرات ()