يــــــــــــــزدي

مدهوشی

خبر آمد که يار از بهر ياران ......... فرو ریزد زعطرش آب باران
فرازد سفره ای پرنقش و پررنگ ........ برآن صد بنده از صد گونه فرهنگ
فراز سفره رنگش سبز باشد ......... میانش از سپیدی نغز باشد
فرود سفره رنگ آسمانی ........ به هر نقطه دو صد رنگین کمانی
شود چو صاحبخانه دل ......... اسیرش می شود مهمان به منزل
به سی شب می گساری باب باشد .. از آن ساغر که آن نایاب باشد
خوشا آنکس که اندر این ضیافت ........ نشیند صدر مجلس با شرافت
ز ساغر خورده می گردیده مدهوش..... غزل از یار و باز افتد در او جوش
پس از سی شب غنودن در بر یار ....... طوافی دور آن چون نقطه پرگار
به روزی می گساری گردد آرام ......... همه مدهوش خال آن دلارام
به دستی نامه را برسر گرفته ......... به لب یاد رخ دلبر گرفته
به لب وردی ز شکر مهر دلبر .......... سر از پا گم شود گم پا ز هر سر
چنان شهدی زعشق یار در کام ......... که یک سالی به یادش روز تا شام
شوی سرمست و تا روزی دوباره ......... برای عشق جانسوزی دوباره
شماری لحظه های عمر خود را .......... سپاری صبح و شام و ظهر خود را
دلارا ما به ناز و غمزه هایت ......... غلامم من، غلام برده هایت
از آنم در کمندت من گرفتار .......... که بینم لحظه ای خال تو دلدار
نشان،این بنده را اندر کنارت .......... بنوش از آب خضر جاودانت
که مدهوشی مرا عمری بماند ......... وگر آنم نشد عمری نماند

رمضان ۷۹

+ علی ; ٥:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۸/۱٤
comment نظرات ()