يــــــــــــــزدي

دور دستها

هميشه
...........از كودكيم،...وقتي به دوردستها نگاه ميكردم
راهها بسته بودو تاريك تاريك
اگر در اتاق بودم، درها و پنجره ها ،...همه بسته بودند.
دلم را غم ميگرفت....و بغض گلويم را
پدرم،مادرم،معلمم،خواهرم،برادرم......نميدانم ، يكي چشمهايم را مي گشود.
................اينك دوردستها را مي ديدم.چشمانم گشوده شده بود. نور را مي ديدم
و.......خورشيد ميدرخشيد ومن زيبائيش را حس مي كردم.
بزرگتر كه شدم،در وجودم حسي است ،و ان حس زیبا وقتي از همه چيز نااميد میشوم...........روشني را درمن پيدا ميكند.
و....نهيب رفتن مي زند. به سوي خورشيد!
ومن..............مي خواهم پر بكشم،پرواز كنم.
..............من می توانم، اگر خدا بخواهد. من خورشيد را مي بينم
+ علی ; ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/٩/۱۱
comment نظرات ()