يــــــــــــــزدي

آغاز

من از سيرابی اشک هايم آمده ام
من از گلوی فريادهايم آمده ام
من از رنگ سرخ آمده ام
از ضجه هايم
از آسمانم که هرگز برايم ندرخشيد
و خدايی که هرگز نشناختمش
و خدايی که...
اما من پرواز را از سر می گيرم
من با بالهای شکسته ام پرواز را از سر می گيرم
و آغاز می کنم
پاهايم ناتوانند اما من می دوم
دستهايم خاليند اما من نثار می کنم
چشم هايم گريانند اما من لبخند می زنم
گلويم بی صدا اما من می سرايم آنچه را که قلبم می سرايد
من با تمام وجودم فرياد بر می آورم
فريادی در سکوت مطلق سينه ام
و می سرايم...
من با بالهای شکسته ام، با پاهای ناتوانم، با دستهای خاليم،
با گلوی بی صدايم، با تمام ناتوانيم
پرواز را از سر می گيرم
و آغاز می کنم....

سلام. از اينکه منو در جمع صميمی خودتون پذيرفتيد سپاس گذارم. از پيغامهای تبريکتون هم صميمانه تشکر می کنم و اميد دارم که لايق اين اعتماد داداش قلی و آقای يزدی باشم.
راستشو بگم من اصلا نمی تونم مثل آقای يزدی مطلب بنويسم و مسائل رو نقد و بررسی کنم. برای همينم اميدوارم که ايشون خودشون زود به زود بنويسند تا از خوندن دست نوشته های من خسته نشيد.

باز هم تشکر می کنم و منتظر حضور سبز و نظرات سازندتون هستم.
سبز باشيد.
فرناز
+ علی ; ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٢/٦
comment نظرات ()