يــــــــــــــزدي

دل

گفتم آيينه ای تا ببينم دل...گفت بايد بخری آینه مخصوصی .......با نشانی که بداد ..بخریدم آنرا
خوب بازش کردم ....تا نگاهش کردم .....صفخه ای بود سياه......از ذغالی صيقل....هر چه دقت کردم ....جز کدورت * و سياهی که در آن آينه بود ....چيز ديگر......هرگز!
............
*کدورت همون تیرگی است نه دلخوری از کسی....
..........................................................................................................
تا فرناز بيايد که سبز بنويسد
+ علی ; ٤:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/٢٢
comment نظرات ()