يــــــــــــــزدي

درهای قصر شيشه ای ات را باز کن

آمده ام تو را به طلوع برسانم
آمده ام گونه های نسيم را بر جام تن تو بارانی کنم
آمده ام از امواج دل تو را بطلبم
آمده ام شکايت غصه های درد دلم را با تو نجوا کنم
آمده ام شکوه زندگی را به تو ببخشايم
آمده ام در غروب ساکت تو لنگر بيندازم
آمده ام شکوه دل را برايت بازگو کنم
آمده ام مرا با خودم آشتی دهی
آمده ام به سراغت آنگونه که خواستی
آمده ام وجودم را با وجودت سازش دهی
آمده ام نگاه خورشيد را به تو نشان دهم
آمده ام تا زندگی را به من بفهمانی
آمده ام ساحل ساکت و آرام را به تو بفهمانم
آمده ام شکايت خودم را به غزل کنم
آمده ام خزان تن خود را با بهار تن تو آميخته کنم
آمده ام سنگ صبور خودم باشم
آمده ام نگاه هستی خاموش خود را با نگاه ستاره گونه تو روشن کنم
آمده ام با خود حرف بزنم
آمده ام دستان سرد خود را با دستان صميمی و گرمت آشنا کنم
آمده ام درد دل خود را بگويم
آمده ام قلب تيره و تارم را به آينه سپيد تو آراسته کنم
آمده ام قدم های لرزان خود را با قدم های استوار تو پابرجا کنم
آمده ام تا روح پير را با ظاهر جوانم آشتی دهی
آمده ام فقط برای شکايت از خودم
آمده ام فقط برای ديدار تو...

سلام.
تنها در شما به تماشای اينهمه عشق می توان نشست...
فقط می تونم بگم سپاس از اينهمه لطف و مهر بانيتون.
هميشه سبز بمانيد.

فرناز
+ علی ; ٥:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/٢٦
comment نظرات ()