يــــــــــــــزدي

در کدامين حادثه مجهول

تمام پنجره ها را باز می کنم

اما باز هم نگاهت

در دسترس نيست...

ای کاش يک بار هم که شده

مرا می ديدی

که دورترين خرابه های جهان را دور می زنم

حتی بهشت را،

پيش از اتفاق گندم يا نمی دانم سيب

گشته ام!

در کدامين حادثه مجهول زمان

صبر کرده اي، نمی فهمم

شايد تا يافتنت

از ياد تمام اهالی کوچه

رفته باشم.

 

سبز باشيد.

فرناز

+ علی ; ۳:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٢٤
comment نظرات ()