يــــــــــــــزدي

آمدن و رفتن

آهسته...

برف می آمد و

روی پلک های من می نشست...

يک نفر می رفت

يک نفر می آمد

 ومن ميان هياهوی آمدن و رفتن

می خواهم به چه بينديشم؟

کسی نه فرياد رفتن را شنيد

نه شوق آمدن را

تنها تو

به التيام چشم های خيس من

مرهمی بگذار

ای راز بی نهايت هستی...

نه او که می رفت

اين همه زيبايی برف را ديد و

نه او که می آمد صدای

اينهمه سکوت را شنيد...

من...

مجنون اينهمه سپيد صبور

می خواهم به چه بينديشم؟

ميان آمدن و رفتن

چه فاصله ايست تا

بوسه بر برف

در لابه لای اينهمه عشق و محبت

فرياد کنم؟

تنها تو

در سخاوت عاشقانه خويش

مرا صدا کن...

يک نفر می رفت

يک نفر می آمد

کسی شايد نفهميد

تنها دو نفر

جای خود را بهم دادند...

و من

با آنهمه آسمان پر برف

می خواهم به چه بينديشم؟

او که رفت شايد برف را ديده بود

و او که آمد فرصتی برای ديدن دارد

هميشه وقتی باقيست...

تنها در تو

به تماشای اينهمه عشق

می توان نشست...

تا ميان اينهمه موهبت

از آمدن تا رفتن

سرشار از ترانه بود...

ببخشيد که خيلی طولانی شد اما چون من مدتی نيستم ( تعطيلات تابستانی) خواستم تلافی کنم...

سبز باشيد.

فرناز

 

 

+ علی ; ٤:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/۸
comment نظرات ()