يــــــــــــــزدي

سفر از...تا...!

سلامی چو بوی خوش آشنايی...

از سفر بازگشته ام،

از سرزمين بغض و کينه

از سفر می آيم،

از قلبهای بی تپش و چشمهای بی باران

از رنگها می آيم، از دل مردگی لحظه های بی بهار

از سفری به درازای يک غزل جنون

...

من دستهايم پر از نور بود و شبنم

من از تبار آب و آئينه بودم...!

با غزلهايم چه کردند، آن قلبهای سوزان؟

که بر جنگل دلم داغ "بی ترانه" خورده است

من از ديار زلالی و سادگی بودم

چه کردند با سراب خنده هايشان

که لحظه های باران خورده ام، سراغی از چشم های پر ز رازشان

نمی گيرد؟!

و اما دلم...

باز می خواهد سفر کند،

اما اين بار به زلالی آئينه های بی غبار،

به انفجار لبخند عشق،

به عطر پونه زاری که تمام شب خاطره هايم را آکنده کند

اين بار باز خواهم گشت

از اوج ماه (از سرزمينی بدون آدمکهای رنگی)

و خواهم رفت

تا تداعی لحظه هايی که

در آئينه عشق به خدا بنگرم

اين بار از سفر باز خواهم گشت

بدون دلواپسی از مسلکهای تزوير و ريا!...

 

سنگهای صبور اين دل بی قرار، خسته نباشيد.

 قبل از هر چيز سالروز ولادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا(س) و روز مادر رو به همتون و به خصوص به مادران عزيز تبريک می گم.

مادرم سبزترين واژه نمدار زمين می دانمت

آفتابی شايد

گرم گرمم کردی

دستهای پاکت بانی بخششها

چشمهايت بی گمان

سرچشمه عشق

مادرم، بهترين يعنی تو

پاک هم يعنی تو

و چه زيباست به دستت مادر

بوسه ای از سر تکريم زدن...

از سعادت ديدار دوبارتون خوشحالم

سبز باشيد.

يا حق

+ علی ; ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/٢٧
comment نظرات ()