يــــــــــــــزدي

چهار مطلع

...ترانه ايست،

 بهار چشمانت

دلم برای سبز بودنش بهانه می گيرد!

لبهايت آه...لبهايت،

از عطش تابستان تشنه تر مانده است...

هيهات!

پاييز می نوشد

آخرين جرعه پياله تلخت را

با رؤياهای زرد که در من برگابرگ فرو می ريزد.

زمستان

لهجه دشوار هستی است

و تلفظ خيس آن

خشکيد روی لبهای تنهايی ات

ای دل!

 

سبز بمانيد

فرناز 

 

+ علی ; ٤:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/٢٤
comment نظرات ()