شعری از فرخی يزدی

سلام
چند روزی را در سفر بودم و حال دستم تهی ست و به همين دليل کار خود را باشعری از فرخی يزدی آغاز می کنم...
شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
دل که خونابه غم بود و جگر گوشه درد
بر سر آتش جور تو کبابش کردم
غرق خون بود و نمي خفت ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه «شيرين» و به خوابش کردم
..............................................
زندگی کردن من مردن تدريجی بود
آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم

/ 12 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
parisa

سلام دوست عزیز وبلاگ جالبی داری و پرمحتوا موفق باشی

amir

salam .dar nov omidi basi omid ast

پريا

سلام .. شعر قشنگی بود .. ما رو يادت نره ... التماس دعا

مسعود

از اينكه به من سر زدي ممنونم.اگه آدرس اون آيه رو بهم بدي كه بخونم(همون آيه يحبون رو ميگم)ممنون ميشم. هميشه به ما سر بزن.ضمناً از وبلاگت هم خوشم اومد.موفق باشي

علي كوچيكه

بي عمر زنده ام من واين بس عجب مدار......روز فراق را كه نهن در شمار عمر.......يا حق

خلوت گزيده

سلام داداش عزيزم...خيلي قشنگ بود...شنيده بودم اما نمي دونستم از فرخي يزديه...

parisa

سلام علی جان شرمندمون کردید موفق باشید...

خون

تلميح به داستان هاي غنايي و حماسي فارسي از خصوصيات بارز شعر فرخي ست : « ... ما را فراقتي است كه ”جمشيد جم“ نداشت ... » يا « ... بس كه جان را به ره عشق تو ”شيرين“ داديم // تيشه خون مي خورد از حسرت ”فرهادي“ ما » يا موارد ديگر ...

خون

فرخي - شاعر سوخته دل دوخته لب - سوز و حرارت فراواني در غزل خود تزريق كرده و با قلم انقلابي خويش سعي در هر چه تند تر كردن « طوفان » خود داشته است . او حافظ را خوب مي شناسد و غناييات لطيفي هم دارد : « راستي كج كلها ... » و يا « تا كي برهنه پا ... »

خون

البته اين غرل او ( تا كي برهنه پا ز پي ات ميدوانيم ... ) ناقص به دست ما رسيده هرچند كه اهل فن همين دو بيت او را زيباترين سروده ي او ميدانند . بنده ي حقير به دنبال آن ابياتي را افزودم كه شايد به مناسبتي در صفحه ام گنجاندم ... روحش شاد ...