حکايت سرخ

بر گونه های زمين
حکايت سرخی
ترانه می شود در باد
و بيابان
بر بازوهای بلندش
جای زخم
چه قدر شبيه تنهائيست
دخترکی که
شوق کودکی اش را
در آتش خيمه ها
ضجه می زند
و زنی که
بر شانه های شعله ور
در وسعت دشت
باران می کارد
نگاه می کنم به پاهايم
بی هيچ تاولی
و شانه هايم
که شعله نشده اند
به اسارت نرفته اند
آه...چه غريبم
در سرزمين عشق!


سبز باشيد.
فرناز

/ 33 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ستاره شب

سلام! از اينکه به وبلاگ من تشريف أورديد سپاسگزارم! موفق باشيد!

مريم

واي يه وبلاگ خوب ديگه نديده بودم!

پروا

و تو غريب نيستی بانو ! به توشه ی گذشتگانت بنگر که هميشه سينه زن حسين بوده اند . گرچه تا کربلا رفتن هميشه برايشان آسان نبوده . اما بانو تو غريب نيستی . تو در نقطه ی بايد ايستاده ای . شايدش نکن!

نردبان

مطلبت خیلی زیبا بود زیبا و غرق نور قطره ای اشک رهاورد سفرم به این سایت وخواندن این متن بود موفق باشی پیش منم بیا

mina

سلام عزيز!!بسيار عالی بود!!موفق باشی

منصوره

معلوم نبود مال حال هست يا گذشته!

بادمجان

سلام دوست من!من شکست نخوردم!من پيروز شدم! در ضمن هرچة بيشتر لينک بدي يعني وبلاگ در پيتي تره! اين لينکا رو جمع کن!چون وقتي از ۲۰ تا بيشتر بشه هيچ کدوم ارزش نداره!

ع.ش.ق

دردی است درد عشق که هيچش طبيب نيست، گر دردمند عشق بنالد غريب نيست.