ادب را آموختیم

این لطیفه را سالهاست که شنیده ام وبارها نقل کرده ام.

می گویند در ممالک فرنگ مدیری را به پستی منصوب کردند. واو چون دیگر صاحب منصبان به قدرت رسیده در اوایل کار به تشویش و نگرانی ودلهره دچار شد که شاید نتوانم از پس این پست برایم......مدیر قبل که از صاحب نظران بود گفت اندیشه مکن که چند روزی به خوش و بش سر خواهی کرد و سپس به کشو میز مراجعه کن . دستورالعملهایی را در ٣ پاکت نمره بندی شده در آن گذاشته ام که به ترتیب آنهارا میخوانی و به اولی عمل می کنی وقتی از کارایی افتاد دومی را باز می کنی و عمل می کنی و....

مدیرتازه وارد پس از چندروز به پاکت اولی مراجعه کرد.نوشته شده بود : سیاستهای افراد قبل از خودت را زیر سوال ببر و انتقاد کن.

دوست ما مدتها چنین کرد تا دید کم کم سخنرانیهایش را به مسخره می گیرند.دومین پاکت راباز کرد.نوشته شده بود: .......................شعار برنامه ریزی بده.

مدتها شاه بیت سخنان این مدیر بی مقدار شعار برنامه ریزی شده بود .....تا این که بر اثر تمسخر شنوندگان گشودن پاکت سوم لازم آمد. در پاکت سومی نوشته شده بود:

 ٣ پاکت برای نفر بعدی آماده کن.

چه شیوه زشتی است  با چنین مرامی پیکره اجتماع را پاره پاره کنیم و گناهان را به گردن دیگران بیندازیم و با شعار و مردم فریبی زندگی را به پیش ببریم  بیایید از بی ادبان ادب بیاموزیم و چنین نباشیم

علی

/ 9 نظر / 3 بازدید
آقای سفیر

با سلام دوباره برگشتم . دير يا زود نمي دانم اما الان در وبلاگ چيزهايي مي نويسم . ارادتمند سالهاي دور آقاي سفير

خاطره

سلام اوایلی که وبلاگ نویس شده بودم(وبلاگ قبلیم) وبلاگتون رو میخواندم اما یه مدت نمینوشتید من یه همشهری

تبعیدی

تو هنوز دست از دری وری نوشتن برنداشتی آیت اللهی؟!

ویروس

«زندگی» / با شدتی وحشیانه و جنون آمیز،/ آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد، / آرزو کردم ای کاش هم اکنون همچون مسیح، / بی درنگ، آسمان از روی زمین برم دارد. / یا لا اقل همچون قارون ، زمین دهان بگشاید / و مرا در خود فرو بلعد، / اما ... نه، / من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را. / من یک « متوسط ِ » بی چاره بودم و ناچار،/ محکوم که پس از آن نیز «باشم و زندگی کنم»./ نه، باشم و زنده بمانم./ و در این «وادی حیرت ِ» پر هول و بیهودگی سرشار، گم باشم. / و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن در درونش / خاموش می میرد و آرزوهای سبز در دلش می پژمرد، / در برزخ شوم این «پیدای زشت» / و آن «ناپیدای زیبا» خرد گردم. / که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست. / در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که ... / «زندگی» نام دارد! == شریعتی

~سحر~

سلام چه خوشحالم که می بینم اینجا زندگی جریان داره! خیلی وقت بود نیومده بودم! اصلاَ ما همسایه قدیمی ها رو یادتون هست!؟

ویروس

اشک تنهایی شرم اگر در جمع نگذارد منِ شیدا بگریم سوی خلوت می گریزم تا مگر تنها بگریم اشک را گه عقده سازم در گلوگاهی ز دیده ریزمش با خون دل بر خاک و چون مینا بگریم همچنان برفی که صبح از خنده ی خورشید گرید خنده بر کنج لبت هر گه که گیرد جا بگیرم بی وفا این رسم یاری نیست کاندر شب گشایی چون صدف آغوش به هر غیر و من دریا بگریم خنده بر طالع زنم گاهی ، گهی بر خویش گریم بی تو من امشب نمی دانم بخندم یا بگریم ؟ ایکه گفتی گریه کن در شام جانسوز ِ جدایی غرق سیلاب سرشکم باز هم آیا بگریم ؟ در سکوت شامگاهان بر مزار آرزوها گوشه ای بنشینم و چون شمع ، بی پروا بگریم بد تر است امروزم از دیروز ای مهر دلارا نی عجب امروز اگر در ماتم فردا بگریم کس به حال دل نیندیشد « صلاحی » وای بر من باز باید گوشه ای بگریزم و تنها بگریم - عمران صلاحی –

یاس

سلام. اصولن ادمها از نقد خوششون نمی آید ولی جدای از خط و مرز سیاسی انگاری همین شده همه کارها... حتی نه فقط توی ادارات در همه جا همینه