محراب سبز

او تمام لحظه های خوب را

گم کرده بود

او دلش را

او ترنم های آواز خوشش را

در شبی تاريک گم کرده بود

تلخ تر از اينهمه بيچارگی

او در دروازه پرواز را گم کرده بود

آن پرنده آمد و

دلواپسی های غريبش را

به يک جنگل سپرد

مهربانيهای آن محراب سبز

در حريم ذهن بی تاب پرنده

نقطه آغاز شد

آن پرنده با همه دلبستگی

آماده پرواز شد...

 

سبز باشيد.

فرناز

/ 22 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
hamed

ياحق سلام . نميدونم چرا وقتی اين شعر رو خوندم دلم گرفت . ياد يکی افتادم که ظاهرا پر پروازش رو هم باز کرده تا اوج بگيره و بره به اونجايی که همه سبزيهای عالم اونجاست .

ليلا

خيلی قشنگ بود مهربان

nafiseh

خوشبحال اون پرنده....

Ahmad

سلام...بايد يافت زمان را.........((خدايا من کسی را دارم که تو در عرش کبريايی خود نداری...........من چون تويی دارم و تو چون خويش نداری.))......يا حق.

ترلان

سلام فرناز خانومی گلم ! خوبی عزیز ؟ شعرت خيلی زيبا بود و احساس لطيفت هم قابل ستايش هست . برقرار باشی نازنين !

بهار

او دلش را در شبی تاريک در جنگل گم کرده بود .. او خودش را عشقش را چشمانش را در شبی تاريک گم کرده بود!

زينب

پرنده همه آرزوهايش را در جنگل انبوه يافت .. اما .. تک شاخه ای می توانست .. ! می توانست !

مثل هیچکس

سلام عزیزم........اگه کسی دیگه کسی رو نمی فهمه حداقل تو این بلاگخونه هنوز ایرانیهایی هستند اصیل که می فهمند....ممنون از محبتهات.....قربونت....منتظرتم البته می خوام نظرت و پیشنهادت در مورد تکراری نشدن وبلاگهامون و بسته نشدن هر روزه وبلاگهای دوستامون(شایدم چند وقت دیگه خودمون)رو هم بدونم...ممنون