يه تا قصه يزدی

بَچَه بودم نَميدونَم چارسالُم بود يا يا پَين سال هَمَش بزرترا مِگفتن که هر کَه چِل رو صب سر آفتاب درخونَشا آب و جارو کنه خواجه خضرا می وينه و ۳ تا حاجتشا اِگَه بِگَه ور ميارن......منم هوس کِرده بودم هرروز نَنگی مِکِردم و غر مِزدم به جون خانمم که يالله منا صب وخت نماز بيدار کنِد که برم دمبال آب و جارو......اونام منا ريشخند مِکِردن و سر کار مِذاشتن .تا اين که يَه روز که تابسون بود ورفته بودِم ده بازور و سر وصدای شبونه من آخِرِش کوتااومدن و صب وخت نماز منا بيار کِردَن منم شنگول وخوشحال يَه تا آفتابه وَرداشتم و يَه تاهم جار نِشکک بدو در خونه که آب و جارو کن....... درِخونه تِجَه بود.تِجَه را واکِردم ودرا واکِردم.درخونای اوروزا خو لولا نداش فقط رو پاشنه مِچرخيدواونم پاشنه ش يَه تا تِکه چوب بود که گودِش کِرده بودن و تو گل کار هشته بودن.همين که دره را واکردم و اومدرو پاشنه بچرخه يَهوَکی پاشنه هه دررفت ودره ازجاش دراومد و افتيد رو من......گريه م بلن شد و اومدن منااززير درسنگين بلند کردن و در آوردن. ما گريه مِکِردم و خواربرادرام مِخَنديدَن، مِگفتن ،علی همين روزاولی خواجه خضراديده و حاجتشا گرفته ....

ترجمه:بچّه بودم نميدومنم ۴ سالم بود يا۵سال،همه اش بزرگترها ميگفتندکه هرکس ۴۰روز صبح اول آفتاب درب خونه را آب و جارو کنهحضرت خضرنبی س را م يبينهو ايشون ۳ تاازحاجتهاش را براورده ميکنند.من هم هوس ديدار حضرت خضرراداشتم وهرروز بداخلاقی ميکردم و نق می زدم به جون مادرم که ياالله من راصبح وقت نماز بيدار کنيد که برم دنبال آب و جارو،آنها هم منو با نيشخند و شوخی سرکار ميگذاشتند تااين که يک روز تابستانی که به ييلاق رفته بوديم  .شب دادوبيدادراه انداختم .آنهاهم کوتاه آمدند و صبح وقت نماز من را بيدار کردند منهم شنگول و خوشحال يک آفتابه و يک جارو(جارويی که نوکش ساييده شده بود)برداشتم و دويدم طرف درب خانه که آنجاراآب وجاروکنم.کلون درب خانه بسته بود.کلون راباز کردمودرب راباز کردم.درب خانه های آنروزهالولا نداشت و روی پاشنه ميچرخيد.پاشنه در يک تخته چوبی بود که داخل آنرا گود کرده بودن وداخل خاک کارگذاشته بودند.همين که درب راباز کردمو روی پاشنه چرخيديکباره پاشنه دررفت ودرب ازجايش در آمدوروی من افتاد.صدای گريه من تلندشدو آمدند من رااز زير درب بلند کردندوبيرون آوردند.من گريه می کردم و خواهرها وبرادرانم می خنديدند.می گفتندکه  علی همين اولين روز خواجه خضررا ديده و حاجتش را گرفته.....

 

/ 32 نظر / 45 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلا

يه جوری حرف زدين که انگار دو سال از خدا کوچيکترين :) بانمک بود اما واقعا اون زير چی بود زير در رو ميگم ؟ خضر يا درد يا تاريکی يا چيزی دقيقا به اسم خاطره !

hamed

سلام . امان از دری که روی پاشنه نچرخه ! خدا کنه هميشه در زندگی و اميد برای من و شما و همه شيعيان و ايرانيها به روی پاشنه بچرخه و خضر عشق و محبت و صفا رو ببينيم و ارزومون رو برآورده کنه . سال نو رو هم تبريک ميگم . البته پيشاپيش

ذوقال

یاحق مشتی ما که با یزدیش بیشتر صفا کردیم.نمیدونم شاید ترجمه هم احتیاج داشته باشه.... ولی در کل کارت درسته.یاعلی

مسعود

سلام. آپدیت کردم. یه مطلب تـــــــوپ نوشتم. دوست دارم نظر شما رو هم بدونم. قربان شما. مسعود

زينب

ولی يه بنده خدايی که به نظر معمولی می آد ، می گفت که واقعا ديده ... حالا شما دوباره تلاش کن .. خبرشو به ما هم بده

بیگودی

وای چقدر من خنديدم جالب بود احتياج به ترجمه هم نداشت مگه از پشت کوه اومديم؟

مینا

عيدت مبارک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

Saeed

زيبا بود و ياد آور خاطرات .. عيد مبارک ....

آموزشگاه كشاورزي سبزايران

با سلام و تبريک سال نو. سايت جالبی طراحی کرده ای . سايت سبزايران به آموزش و اطلاع رسانی در مورد گياهان داروئی، پرورش قارچ خوراکی، کشت گلخانه ای و... می پردازد.