هدف

ارديبهشت ۶۲ بود،لندرور منو پشت خاکريزی توی منطقه زليجان و نزديکيهای تپه الله اکبر و شيب ميسان پياده کرد،سنگر نموری را نشان داد و گفت ،اين سنگرتبليغاته، .....از داخل سنگر جوانی با حدود بيست واندی سال بيرون آمد،مسئول تبليغات بود......باراننده خوش وبشی و.......با من آشنا شد........اونوقت بود که گفت: برادر من کاری دارم،ميرم و آخر شب ميام.......گفتم:وظيفه و کار ما چيه؟گفت :بمون و با رزمنده ها آشنا شو تا شب من بر ميگردم........من ماندم با گرمای خوزستان،سنگر موشدونی و.........فضای پدافندی و ناآشنا.......

نوجوانی ۱۳ يا ۱۴ ساله به من برخورد کرد،......برادر:سلام.....سلام ،حرفی و صحبت کوتاهی و........رفت

شب بود،من وسط سنگر خوابيده  بودم و جوان مسئول تبليغات(که يک مربی تربيتی مجرد بود) يک طرف و.....جوان ديگری طرف ديگرم.......صدای لودر بلند شد......بچه های جهادبودند،جاده را ميساختند........صدای خمپاره دشمن بلند شد و هرلحظه گلوله ها به سنگر ما نزديک تر ميشد.....آخرلودرروبروی سنگر ما زمين را صاف ميکرد و گلوله های خمپاره  که لودررانشانه رفته بودند پشت سنگررا شخم ميزدند........يکی از جوانها به ديگری گفت،تااين نامردا لودررا نزنند کارشونو ادامه ميدن،ما که جوونيم ومجرد ولی اين بابا معلمه و زن و بچه داره،يه جوری نجاتش بديم......خيلی خطرناکه........اون يکی گفت،سنگر فرماندهی خاليه و مطمئن ببريمش اونجا.......

صدای نوجوانی به گوشم خورد که قبلا ديده بودمش.......گفت برادرا چی ميگين؟صدای شما دشمنو متوجه اينجا ميکنه........حرفاشونو براش توضيخ دادن و پيشنهاد انتقال من(که خودم را به خواب زده بودم به سنگر فرماندهی) ...........نوجوان که معصوميت چهره اش را هرگز فراموش نميکنم ،گفت:من ۲ ساله تو اين جبهه ها ميرم و ميام .......هيچ گلوله ای را نديدم که بی هدف باشه........گلوله ای که از اين طرف به اونطرف بره يا برعکس....پس اگر قرار باشه به ايشون آسيبی برسه تو سنگر فرماندهی هم ميرسه يا درحال انتقال به سنگر شهيد ميشه و اگر هم گلوله ای ماموريت فيض برای اونو نداشته باشه که در همين سنگر زنده ميمونه........

نوجوان رفته بود،راننده لودر شهيدشده بود،گلوله باران متوقف،من زنده بودم و.....آفتاب همچنان می تابيد..........از دانش آموز درسی گرفته بودم که در هيچ آزمايشگاهی قابل تجربه نيست........

راستی آن نوجوان کجاست؟آن همسنگريها کجايند؟و.....من چه ميکنم؟

(علی)

/ 38 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

سلام... سبک بالان رفتند ...خيلی آرام...مونده چند تا خاطره .. اما آيا ماهم به اين راه آشناييم... شاد باشی :)

پريا

سلام .. خوش به حالتون .. توفيق در کنار اونا بودن رو دارين .. حتما الان اون نوجوان شهيد شده ؛ چون يه آسمونی اينقدر زيبا و نورانی ميشه ........

کیمیا

اونا رفتن و يادشون رو فقط باقی گذاشتن همين

kaveh

...هیچ چیز در این دنیا اتفاقی نيست ....يا علی رفيق شفيق!

نارسيس

دوست عزیز سلام از اینکه به من سر می زنی ممنونم در باغ شهادت رانبندید ......

پسر منطقی

سلام ممنون از اينکه بهم سر زدی ...مطلبت واقعا زيبا بود و لذت بردم . لطفا به بلاگم سر بزن تا توی جشن کوچيکمون شرکت کنی...اگر بيای واقغا خوشحالم ميکنی ارادتمند پسر منطقی

مجنون عشق

سلام.اولا...جريانش طولانيه خلاصش::دوستم ميگفت ميشه الانم شهادت را گرفت وميگفت من که گرفتم البت جريانی داره.بازم اولااون ايمان خوب نيس الهی ازهمون ايمانای شيرين بهت بده..گرفتی که....

ققنوس

سلام من خيلي دوست دارم شما به بلاك من سر بزنيد ونظرتون رو بگيد

راد....(فروغ لايزال)

عزيز سلام و ممنون که بهم لطف داری و منو شرمنده حرفات ميکنی .. اميدوارم افتخار اشنايی بيشتر با شمارو داشته باشم و يه دوستی پاک و در کمال سلامت و صداقت داشته باشيم هر طور مايلی اگه خواستی برام ميل بزن ... در هر صورت چيزی از ارادت من نسبت به شما کم نخواهد شد..