سرو

....وانديشيد که به من نمی نگرد.
پس .....قامتش را نگريست که بالنده بود واستوار......
مرا ببين که درزير پايت کوپالی دارم.
سرو ،اما سربرآسمان داشت و ريشه درزمين......
گفت ميخواهمت و می بينم.....
گفت:نمی بينی......
و تبر قامت سروراشکست.......
مردم پروازسرورابه سوی خورشيد به نظاره نشستند.
و بر نبودنش.......مويه......
صدای تبر می آمد و ....می آيد.
سروهايی افتاده اند و تبر به دستها تبر رابااره برقی عوض کرده، و...... ميبرند اما بيشتر و تندتر.....
مردم به عروج سرو می انديشند.....و بعضی بر تبر نفرين .......وعده ای اره را مقصر مدانند.
آن دوردستها کارخانه اره سازيست.
بعضی از سروها درانديشه که گراو نباشد ،زيبايی مابيشترنمايان است.
آنها نيزبرای اره بدستان و اره سازان هورا می کشند.
صدای هلهله.......آوای نحس اره......فرياد باد.......نعره رعد......
و.....زندگی جريان دارد،اما.........
گروهی به انتظار صاف شدن جنگل،مرگ سروها و صنوبرها.....
گروهی ، به عروج می انديشند
جمعی اره سازند
و.........می گذرد
..........................................
ببخشید که علی شعر نميگويد، نثر می نویسد،و با آن ناله می کند،فریاد می کشد........از مرگ صنوبر وسرو ........و تکرار حادثه

علي

/ 56 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داني كوچولو

سلام علی آقا حال احوال؟ دلم تنگ شده بود واستون...من برگشتم ببخشيد دير اومدم...... زيبا بود...و آنان به ريشخند تبرزنان همچنان سبزند...يا علی

امیر چرندی

سلام ..... استاد چرندی راهکار جديد داده دوست من ....حتما بيا پيشم ....يا علی

رضا

گروهی به عروج می انديشند!

دريا

سلام دوست تازه و عزيز زيبا و روان می نويسی هميشه موفق باشی

محبوبه

سلام، علی جان زيبا بود.راه دوست داشتن هر چيز، درك اين واقعيت است كه امكان دارد از دست برود. شاد باشيد.

پريا

سلام ..استاد می خوام..

hozoor

باز هم خوب بود . به ما هم سر بزن .