زمزمه

دوستت دارم را بادلم زمزمه می کنم. بعضی از عاشقها دوست دارند عاشقی رابافریاد زمزمه کنند آنها عشق رابا هق هق گریه، ووصل را باقهقهه فریاد می زنند.

اما.....من  ارام ارام اشک می ریزم چون کودکی پدر گم کرده که حتی آشنایی نمی یابد تا برای او گریه کند و در آغوشش آرام بگیرد. ......،من وصل را بالبخند انتظار می کشم .....که از خنده با فریاد ناتوانم

پس مبادامرا عاشق نپنداری،.... که می خواهمت با تمام وجود....با هرنفس و در هرقدم..........می خواهمت.....در نی نی چشمان آفتاب عکس تورا می بینم...... درسپیدی بخت ماهتاب ،نقش تورا می بینم........در زمزمه و ترنم باران آوای دلنشین تورا می شنوم........پس ازنو دور نیستم ......همیشه در وصل توام و با عشق تو می سوزم........

این روزها بوی تو  با عطر دیگری   استشمام می شود.....راستی که خوش به حال باد  که بوی تورا می آورد  و خوش به حال آب که از سرچمه حیات بخشی که به نام تو آراسته اند سرچشمه گرفته و به سوی ساحل آرام و بی کرانه رحمت که بایاد تو ساخته اندش جریان دارد.

باورکن آرزو ی دیدنت قلبم را می فشارد.........  منتظرت هستم ......

وقتی آمدی در صف مژگان گسترانی که درانتظارت مروارید اشک  نثار می کنند و باوصلت دست طرب می افشانند و باسماع ،فرشتگان رابه وجد می آورند خوب بنگر....شاید با اشارتی ازتو مرانیز درآن خیل راهی باشد  وبا نگاهی ازتو به پرواز درآیم........

دوستت دارم.

میلاد موعود بر عاشقان مبارک باد

علی 

/ 4 نظر / 17 بازدید
ويروس

السلام عليك يا صاحب الزمان// الهم عجل ا لوليك الفرج// ولادت با سعادت صاحب الامر، ولي عصر،حضرت حجت(عج) را به همه دوستان تبريك و تهنيت عرض مينمايم.

مداحی

۱-سلام ۲- نيمه شعبان مبارک ۳-چقدر دير به دير آپ ميکنيد(از فروردین تا الان می دودی چقدر راه ؟؟؟ شاید به دلیل اتفاقات شیرین زندگیتون باشه ...) ۴-يه بحثی روکه چهار سال پيش تووبلاگ مناظرات بين شيعه و سنی گذاشتم دوباره تو سايت گذاشتم . برای همه اونايی که اون سال اومدن و کامنت گذاشتن کامنت گذاشتمکه بيان و دوباره نظر بدن .... نتيجه بحث روکه احتمالا جالب باشه بعدا می گم.. منتظر حضور سبزتان هستم

آرش علیزاده (مرد تنهای شب۶۶۶)

چقدر اشکهای تو را دوست دارم که می شوی اعتراف همه ی زيباييهای يک غروب از دست رفته و من سر که بر شانه می گذاری، می رسم به حسرت بوسه ی لبان تو و باز سر که می چرخانی بوسيدنم را، اندوه آنکه از شانه ام رفت مجال نمی دهد. می ريزد انگار همه آبشارها بر سرم قاطی اشک و رنگهای قشنگ دنيا میانِ گیسو گیسو باد بَرَد حالا يکريز تا شعرهام لابه لای موهات نگفتنی شوند. گفتم برايت که غروب از همان اول آدم را به گريه می انداخت و حوّا هنوز حسرت آنهمه شيطنتهای کودکی که فرصت نکرد و دريغ شد؛ آنهمه آرامش بهشتی امن که فرو ريخت - انگار بهمنی که سقوطش آنان را تا خودِ زمين پايين کشاند – دلش را ريش می کرد و سر بر شانه آدم اولين غروب زمينی را تماشا کردند. ...

ويروس

تنها يك بار از سخن باز ماندم، وقتي مردي از من پرسيد: «شما كيستيد؟» == جبران خليل جبران