چهار مطلع

...ترانه ايست،

 بهار چشمانت

دلم برای سبز بودنش بهانه می گيرد!

لبهايت آه...لبهايت،

از عطش تابستان تشنه تر مانده است...

هيهات!

پاييز می نوشد

آخرين جرعه پياله تلخت را

با رؤياهای زرد که در من برگابرگ فرو می ريزد.

زمستان

لهجه دشوار هستی است

و تلفظ خيس آن

خشکيد روی لبهای تنهايی ات

ای دل!

 

سبز بمانيد

فرناز 

 

/ 42 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرستو

سلام. زيبا نوشتيد ... موفق باشيد.

اسم مهم نیست

سلام.ممنون از لطفت ...زيبا بود...آپديت کردم..پاينده باشی

هدی1

عاليه عالی بودش....

پريا

سلام عمو علی چرا نمی نويسی... فرناز جان تنبل نباش عمه

کیمیا

سلام..آخر سر ما نفهميديم صاحب اصلی اينجا کيه ؟؟:((

بهار

همه روزهایم مثل هم .. همه شبها یک شکل.. همه فصل ها یکنواخت اما تو هر ثانیه رنگی دگری!

shera

و گذر زمان تمام وجود مرا با خود می برد .. و اين از همه ترسناک تر است

مهدي دلسوخته

اين شعر نيز خيلی زيبا بود ...شايد به حال و روز من نزديک بود ...اما متاسفانه امام زمان زنده نيست تا اشعار شما را بخواند!انشاء الله وقتی ايشان متولد شدند حتما از کارهای شما هم راضی خواهند بود البته احتمالا ايشان هزاران سال ديگر بدنيا می ايند و معلوم نيست وبلاگ شما تا انزمان همچنان اپديت باشد...اگر عصبانی شديد حلال کنيد ....